تبليغاتX
شعر شراب شورعشق
حرف هایی از سر دل
یا لطیف

میان بقچه زمین

همیشه یک صدای خوب

یک طلوع تازه هست

که دست های لخت هر درخت

و چشم های هر پرنده مهاجری در انتظار است

و دیدنش

اگر چه بارها و بارها

ولی درست مثل خنده ای دوباره تازه است

و راه او

در امتداد راه سبز جویبار

درون قلب دانه ای به زیر خاک

کنار من  کنار تو

و نام او بهار ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

چند روز پیش توی یکی از سایت ها مطلبی به قلم جناب آقای ناصر نقویان خوندم ؛ از اونجایی که خودم خیلی ایشون رو دوست دارم و مطلبشون به دلم نشست سعی میکنم با حفظ امانتداری اونو توی بلاگم بیارم . امیدوارم که خواننده های عزیز هم به اندازه من از این مطلب لذت ببرن . یا حق

 چو غنچه گرچه فرو بستگی است کار جهان

                                                                تو همچو باد بهاری گره گشا می­ باش

 شاید بتوان عصر ما را روزگار سخت افزارها نامید، که سرسختی انسانهای این عصر هم بی­ارتباط با آن نیست. می­دانیم سخت افزارها بدون وجود نرم افزار مثل اتومبیل شیک و زیبایی است که در نمایشگاهی فقط برای تماشا گذاشته باشند، یا همانند زنان زیبای هنر پیشه­ای است که فقط از پشت شیشه تلویزیون یا پرده سینما، جذاب و تماشایی­اند، اما هیچگاه آغوششان گرما بخش جسم و جان همسری وفادار نبوده و خود نیز هرگز طعم شیرین نوازش مادرانه را نچشیده­اند.

 حال در این سرمای استخوان سوز سخت افزارها چه باید کرد تا «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» عنوان دیگری برای همه شعرها و محتوای اکثر فیلمنامه­ها و تمام کننده تمامی رمان­ها نباشد.فکر می­کنم به تعدادی نرم افزار نیازمندیم. آنهم از نوع حافظانه، تا نازک اندیشیهای او بتواند هر سرٍ سختی را به نرمش کشاند و از دل هر سنگی چشمه­ای گوارا بجوشاند.

 او بود که می­گفت:    «اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم»

 هم اوست که می­گوید:  ما، چه کم از لاله و نرگس داریم که آنها مست باشند و پای کوبان با آنکه همسایه و همنشین خار و خاکند، اما شادی و طریناکی ما را فسق و فجور بنامند. «لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق»

 او بود که می­گفت: کار دنیا را بر خود سخت مگیر، که دنیا بر مردمان سخت گیر سخت می­گیرد. و اگر می­خواهیم دنیا بر ما راحت بگذرد باید بر او سخت بگیریم! نه اینکه او را سخت بگیریم.

                  گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

                                                                  سخت می­گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

 همانند آن عارف که از او پرسیدند با دنیا چه می­کنی، گفت: کلاه بر سرش می­گذارم. گفتند چگونه؟ گفت: نان دنیا را می­خورم و کار برای آخرت می­کنم.

 حافظ بود که با الهام از آموزه­های دینی می­گفت: اینجور نیست که همیشه خوبی به دیگران باعث تعریف و تمجید باشد بلکه گاهی ملامتت نیز می­کنند. اما تو از این ملامت­ها ملول نشو.

                 وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

                                                                         که در طریقت ما کافریست رنجیدن

 یعنی تو کار درست خود را رها مکن که ملامت مردمان بقول مولانا همچون عو عوی سگی است که نباید در تصمیم و عزم تو اثری بر جای گذارد.

                 پیـــــــــــرو پیـغمـبـرانـی ره سپــر             طعنه خلقــان همه بادی شمــــر

                  آن خداوندان که ره طی کرده­اند             گوش بر بانگ سگان کی کرده­اند

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

 
یا لطیف
 
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است.شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم .
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

امروز خواستم برای تو بنویسم. آنقدر حرف برای گفتن داشتم و دارم که فقط تو که خدایی  می دانی و بس ولی تنها چیزی که در این لحظه می توانم بگویم این است :

خدایم ای تنها ملجا و پناه بی کس هایم به عدد تمام نفس هایی که موجودات عالم از انسان و حیوان و نبات می کشند به عدد تمام عزت و خداییت به عدد رحمانیت و فضلت به عدد بخشندگی و عدالتت و به عدد تمام صفات خوبت تو را شکر می گزارم . خدایا این ناچیز شکرگزاریم را بپذیر که من در برابر بزرگی تو چیز در خوری برای پیشکشی و اهدا ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

  و 'خواجه نصير الدين' دانشمند يگانه‌ي روزگار در بغداد مرا درسي آموخت

 که همه‌ي درس بزرگان در همه‌ي زندگانيم برابر آن حقير مي‌نمايد و آن اين

است : در بغداد هرروز بسيار خبرها مي‌رسيد از دزدي , قتل و تجاوز به زنان

در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزي خواجه نصير الدين

مرا گفت :  مي‌داني از بهر چيست که جماعت مسلمان از هر جماعت ديگر

بيشتر گنه  مي‌کنند با آنکه دين خود را بسيار اخلاقي و بزرگمنش مي‌دانند ؟


من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسيار شادمان خواهم شد اگر

 ندانسته‌اي را بدانم . خواجه نصير الدين فرمود :


اي شيخ تو کوششها در دين مبين کرده‌اي و اصول اخلاق محمد که سلام

 خدا بر او باد را مي‌داني .. و همانا محمد و جانشينانش بسيار از اخلاق

گفته‌اند و از بامداد که مومن از خواب بر مي‌خيزد تا هنگامي که شبانگاه با

بانويش همبستر مي‌شود , راه بر او شناسانده شده است . اما چه سري

است که هيچ کدام از ايشان ذره اي بر اخلاق نيستند و بي اخلاق‌ترين

مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلماني‌اش که از وجدان بيدار او است.


من بسيار سفرها کرده‌ام و از شرق تا غرب عالم و دينها و آيينها ديده‌ام . از

'غوتمه' (بودا) 'در خاورزمين تا 'ماني ايراني' در باختر زمين که همانا

پيروانشان چه نيکو مي‌زيند و هرگز بر دشمني و عداوت نيستند .


آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نيست و تنها بنيان اخلاق

را خودشناسي مي‌دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بيدار

کرده و نيازي به جزئيات اخلاقي همچون مسلمانان ندارد ، اما عيب اخلاق

مسلماني چيست اي شيخ ؟

در اخلاق مسلماني هر گاه به تو فرماني مي‌دهند , آن فرمان ' اما' و ' اگر'

دارد . در اسلام تو را مي‌گويند : دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را

باکي نيست ، غيبت مکن ... اما غيبت انسان بدکار را باکي نيست ، قتل

مکن ... اما قتل نامسلمان را باکي نيست ، تجاوز مکن .... اما تجاوز به

نامسلمان را باکي نيست . و اين ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر

مسلماني به گمان خود ديگري را نابکار و نامسلمان مي‌داند و اجازه هر

پستي را به خود مي‌دهد و خدا را نيز  از خود راضي و شادمان مي‌بيند .

و راز نابخردي و پستي مسلمانان در همين  است اي شيخ . 


                                                                                از : اسرار اللطيفه و الکسيله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط م.ع  |