تبليغاتX
شعر شراب شورعشق
حرف هایی از سر دل

یا لطیف

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

میان بقچه زمین

همیشه یک صدای خوب

یک طلوع تازه هست

که دست های لخت هر درخت

و چشم های هر پرنده مهاجری در انتظار است

و دیدنش

اگر چه بارها و بارها

ولی درست مثل خنده ای دوباره تازه است

و راه او

در امتداد راه سبز جویبار

درون قلب دانه ای به زیر خاک

کنار من  کنار تو

و نام او بهار ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

چند روز پیش توی یکی از سایت ها مطلبی به قلم جناب آقای ناصر نقویان خوندم ؛ از اونجایی که خودم خیلی ایشون رو دوست دارم و مطلبشون به دلم نشست سعی میکنم با حفظ امانتداری اونو توی بلاگم بیارم . امیدوارم که خواننده های عزیز هم به اندازه من از این مطلب لذت ببرن . یا حق

 چو غنچه گرچه فرو بستگی است کار جهان

                                                                تو همچو باد بهاری گره گشا می­ باش

 شاید بتوان عصر ما را روزگار سخت افزارها نامید، که سرسختی انسانهای این عصر هم بی­ارتباط با آن نیست. می­دانیم سخت افزارها بدون وجود نرم افزار مثل اتومبیل شیک و زیبایی است که در نمایشگاهی فقط برای تماشا گذاشته باشند، یا همانند زنان زیبای هنر پیشه­ای است که فقط از پشت شیشه تلویزیون یا پرده سینما، جذاب و تماشایی­اند، اما هیچگاه آغوششان گرما بخش جسم و جان همسری وفادار نبوده و خود نیز هرگز طعم شیرین نوازش مادرانه را نچشیده­اند.

 حال در این سرمای استخوان سوز سخت افزارها چه باید کرد تا «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» عنوان دیگری برای همه شعرها و محتوای اکثر فیلمنامه­ها و تمام کننده تمامی رمان­ها نباشد.فکر می­کنم به تعدادی نرم افزار نیازمندیم. آنهم از نوع حافظانه، تا نازک اندیشیهای او بتواند هر سرٍ سختی را به نرمش کشاند و از دل هر سنگی چشمه­ای گوارا بجوشاند.

 او بود که می­گفت:    «اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم»

 هم اوست که می­گوید:  ما، چه کم از لاله و نرگس داریم که آنها مست باشند و پای کوبان با آنکه همسایه و همنشین خار و خاکند، اما شادی و طریناکی ما را فسق و فجور بنامند. «لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق»

 او بود که می­گفت: کار دنیا را بر خود سخت مگیر، که دنیا بر مردمان سخت گیر سخت می­گیرد. و اگر می­خواهیم دنیا بر ما راحت بگذرد باید بر او سخت بگیریم! نه اینکه او را سخت بگیریم.

                  گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

                                                                  سخت می­گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

 همانند آن عارف که از او پرسیدند با دنیا چه می­کنی، گفت: کلاه بر سرش می­گذارم. گفتند چگونه؟ گفت: نان دنیا را می­خورم و کار برای آخرت می­کنم.

 حافظ بود که با الهام از آموزه­های دینی می­گفت: اینجور نیست که همیشه خوبی به دیگران باعث تعریف و تمجید باشد بلکه گاهی ملامتت نیز می­کنند. اما تو از این ملامت­ها ملول نشو.

                 وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

                                                                         که در طریقت ما کافریست رنجیدن

 یعنی تو کار درست خود را رها مکن که ملامت مردمان بقول مولانا همچون عو عوی سگی است که نباید در تصمیم و عزم تو اثری بر جای گذارد.

                 پیـــــــــــرو پیـغمـبـرانـی ره سپــر             طعنه خلقــان همه بادی شمــــر

                  آن خداوندان که ره طی کرده­اند             گوش بر بانگ سگان کی کرده­اند

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

 
یا لطیف
 
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است.شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم .
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

امروز خواستم برای تو بنویسم. آنقدر حرف برای گفتن داشتم و دارم که فقط تو که خدایی  می دانی و بس ولی تنها چیزی که در این لحظه می توانم بگویم این است :

خدایم ای تنها ملجا و پناه بی کس هایم به عدد تمام نفس هایی که موجودات عالم از انسان و حیوان و نبات می کشند به عدد تمام عزت و خداییت به عدد رحمانیت و فضلت به عدد بخشندگی و عدالتت و به عدد تمام صفات خوبت تو را شکر می گزارم . خدایا این ناچیز شکرگزاریم را بپذیر که من در برابر بزرگی تو چیز در خوری برای پیشکشی و اهدا ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

  و 'خواجه نصير الدين' دانشمند يگانه‌ي روزگار در بغداد مرا درسي آموخت

 که همه‌ي درس بزرگان در همه‌ي زندگانيم برابر آن حقير مي‌نمايد و آن اين

است : در بغداد هرروز بسيار خبرها مي‌رسيد از دزدي , قتل و تجاوز به زنان

در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزي خواجه نصير الدين

مرا گفت :  مي‌داني از بهر چيست که جماعت مسلمان از هر جماعت ديگر

بيشتر گنه  مي‌کنند با آنکه دين خود را بسيار اخلاقي و بزرگمنش مي‌دانند ؟


من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسيار شادمان خواهم شد اگر

 ندانسته‌اي را بدانم . خواجه نصير الدين فرمود :


اي شيخ تو کوششها در دين مبين کرده‌اي و اصول اخلاق محمد که سلام

 خدا بر او باد را مي‌داني .. و همانا محمد و جانشينانش بسيار از اخلاق

گفته‌اند و از بامداد که مومن از خواب بر مي‌خيزد تا هنگامي که شبانگاه با

بانويش همبستر مي‌شود , راه بر او شناسانده شده است . اما چه سري

است که هيچ کدام از ايشان ذره اي بر اخلاق نيستند و بي اخلاق‌ترين

مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلماني‌اش که از وجدان بيدار او است.


من بسيار سفرها کرده‌ام و از شرق تا غرب عالم و دينها و آيينها ديده‌ام . از

'غوتمه' (بودا) 'در خاورزمين تا 'ماني ايراني' در باختر زمين که همانا

پيروانشان چه نيکو مي‌زيند و هرگز بر دشمني و عداوت نيستند .


آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نيست و تنها بنيان اخلاق

را خودشناسي مي‌دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بيدار

کرده و نيازي به جزئيات اخلاقي همچون مسلمانان ندارد ، اما عيب اخلاق

مسلماني چيست اي شيخ ؟

در اخلاق مسلماني هر گاه به تو فرماني مي‌دهند , آن فرمان ' اما' و ' اگر'

دارد . در اسلام تو را مي‌گويند : دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را

باکي نيست ، غيبت مکن ... اما غيبت انسان بدکار را باکي نيست ، قتل

مکن ... اما قتل نامسلمان را باکي نيست ، تجاوز مکن .... اما تجاوز به

نامسلمان را باکي نيست . و اين ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر

مسلماني به گمان خود ديگري را نابکار و نامسلمان مي‌داند و اجازه هر

پستي را به خود مي‌دهد و خدا را نيز  از خود راضي و شادمان مي‌بيند .

و راز نابخردي و پستي مسلمانان در همين  است اي شيخ . 


                                                                                از : اسرار اللطيفه و الکسيله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

 

خدای مهربانم

 

 

 

تو را به جاي تمام كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم

 

 


تو را به جاي تمام روزگاراني كه نمي زيستم دوست مي دارم

 

 


تو را به خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود

 

 

 

و به خاطر نفسين گل ها دوست مي دارم

 

 


تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

 


تو را به جاي تمام كساني كه دوست نداشتم دوست مي دارم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یالطیف

به منوچهر یزدانی راد  بخاطر مهربانیش

با طراوت های چشمت  آسمانی می شوم
در عدم همراه روحت زندگانی می شوم
مهربانی نقش بسته در صداقت های تو
مثل نوری می درخشد در رفاقت های تو
با نفس هایت نگاهم آفتابی می شود

می رسدبر اوج و تا اعماق دریا می رود
تا تو باشی ،سیب سرخ خنده بر لب تازه هست
باغ سبز دلخوشی ها می شود یکباره مست
گر نباشی در خیابان های عشقت من کمم
من به امید نگاهت غنچه های مریمم
ای بهشت عشق ، من در رود چشمانت گمم
با ترنم های بارانت شبیه گندمم
آمدم در کوچه ی احساس عشقت بی صدا
پس کجا هستی ؟ شتابان تا به دیدارم بیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

زندگي فرصت بس کوتاهيست...

  تا بدانيم که مرگ... 

آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...

مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ            

 که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک...

نفس سبزبهاري جاريست

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 


یا لطیف

در به شماره افتادن نیم نفس های زخمی ام

منتظرت هستم...
در برزخ انتظار
و در هوسناکی نگاه لیلی صفتان

تألم و اشتیاق من حراج می شود  ...

امساک را خوب آموخته ام ،

 و نمی دانم می آیی یا نه ؟

اگر تب تشنگی در شمار عمرم حساب شود ؟

هزار سال است که غربت را هروله می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

اگر رياضي بلد باشي

وقتي تقسيم مي كنم

لحظه كوتاه مرگم را

بر تمام لحظه هاي زندگي

كه مي توانستم بميرم

و زنده ماندم

مي فهمي

احتمال مرگ

نزديك صفر است

با اين همه

من از اين احتمال ناچيز مي ترسم

زيرا تمام جلادها

آدم مي كشند

تا همين احتمال نا چيز را فراموش كنند

واين حقيقت قاطع

كه جلاد من

فردا

يا نهايت صد سال ديگر

خواهد مرد

اصلا مهم نيست

زيرا همگي كود خواهيم شد

و در چرخه نيتروژن شركت خواهيم كرد

اگر زيست شناسي بلد باشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

تا حالا فكر كردين كه چطور ميشه بيل گتيس (مالك ثروتمند شركت مايكروسافت) رو ورشكست كرد؟؟؟!!!
پس اين مطلب رو خوووووب بخونيد ................
بيل گتيس در هر ثانيه دلار آمريكا درآمد داره، يعني 20ميليون دلار در روز و 7/8 ميليارد دلار در سال!
اگر 1000دلار از دست وي بر زمين بيفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه،اين پول عايدش شده!
امريكا در حدود 5/62هزار دلار بدهي داره و بيل گتيس به تنهايي ميتونه ظرف 10سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كنه!
اون ميتونه نفري 15دلاربه همه جمعيت جهان بده و باز هم 5ميليون دلاردر جيبش باقي بمونه !
اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخورده و همه 30ميليون دلار درآمد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گتيس بشه!
اگر بيل گتيس رو به صورت يك كشور تصور كنيم ، سي و هفتمين كشور ثروتمند جهان مي شه!
يا به تنهايي درآمدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي بي ام!
اگر همه ثروت بيل گتيس رو تبديل به يك دلاري كنيم، مي شه جادهاي از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند.
...
اما!... اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هر باري كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گتيس خسارت بگيرن، وي تنها در مدت 3سال ورشكست خواهد شد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

 

دقایقی با سقراط
روزی یکی از آشنایان سقراط وی را دید و گفت:سقراط آیا می دانی من چه چیزی در مورد دوستت شنیدم؟ سقراط جواب داد:یک لحظه صبر کن. قبل از اینکه چیزی به من بگویی مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون پالایش سه گانه نام دارد. قبل از اینکه درباره ی دوستم حرف بزنی خوب است چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم چه می خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است.آیا تو کاملا مطمئنی چیزی که درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط جواب داد:نه در واقع من فقط آن را شنیده ام... سقراط گفت بسیار خوب پس تو نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر.حالا بیا از مرحله دوم بگذر مرحله ی پالایش خوبی. آیا آنچه درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی چیز خوبی است؟ آشنای سقراط جواب داد: نه برعکس... سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره ی او بگویی اما مطمئن هم نیستی حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است تو از آزمون عبور کنی چون هنوز یک سوال دیگر باقی مانده که مرحله ی پالایش سودمندی ست. آیا آنچه درباره ی دوستم می خواهی به من بگویی برای من سودمند است؟ جواب داد:نه حقیقتا... سقراط نتیجه گیری کرد: بسیار خوب اگر آنچه می خواهی بگویی نه حقیقت است نه خوب نه سودمند چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟
این چنین است که سقراط به چنان مقام والایی رسیده بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

یالطیف

نقاش زندگی

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيدگفتمش
چون مي کشي تصوير مردان خدا
تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيدگفتمش نامردمان
اين زمان را نقش کن
عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيدگفتمش راهي بکش کان ره
رساند مقصدم
راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد
گفتمش تصويري از ليلي
ومجنون را بکش
عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را
تصوير کن
در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي و محنت
بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم

گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق

عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي
حسين..
گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

دست خدا


کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.

او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.

او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.

او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).

خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

 

یا لطیف

 

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!
من از نورم
٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

ايرانيان براي هر پديده سودمندي جشن (يعني نيايش همگاني) برگزار مي‌كرده‌اند. از اين پديده‌ها مي‌توان رويدادهاي طبيعي را نام برد. زمين در گذر خود به گرد خورشيد از مداري بيضي شكل مي‌گذرد. هرگاه خورشيد در هر يك از دو مركز اين بيضي باشد (زمين در دو سر قطر بزرگ جاي داشته باشد)، درازاي روز و شب برابر مي‌شوند كه نقطه‌هاي اعتدال بهاره و پاييزه ناميده شده‌اند.
با گذر از نقطه اعتدال و رسيدن زمين به دو سر قطر كوچك بيضي طول روز يا شب كم‌كم به بلندترين اندازه خود مي‌رسد كه به ترتيب نقطه‌هاي انقلاب تابستانه و زمستانه نام دارند. از سوي ديگر هم زمان با گردش زمين زاويه تابش خورشيد به بخش‌هاي گوناگون زمين نيز دگرگون شده، گرماي آنجا را كم يا زياد مي‌كند. بدين گونه سال خورشيدي، فصل‌، ماه و ديگر پديده‌هاي مربوط به گاه شماري پديد مي‌آيد. در دو نقطه اعتدال بهاره و پاييزه همچنين در نقطه‌هاي انقلاب تابستانه و زمستانه به ترتيب جشن‌هاي نوروز، مهرگان، تيرگان و ديگان (يلدا) برگزار مي‌شده است.

در گاه شمار ايراني سال دوازده ماه سي‌ روزه دارد كه هر روز را به نامي مي‌خوانده‌اند. هر روز كه نام آن با نام ماه يكي مي‌شده، آن روز را جشن‌ مي‌گرفته‌اند. آيين برگزاري اين جشن‌ها نيز با نام آن هماهنگ بوده است. در همه اين جشن‌ها نخست با نيايش همگاني از خداوند سپاسگزاري ‌كرده، پيمان مي‌بسته‌اند كه به خشنودي اهورامزدا براي نوكردن جهان همه كردارشان را بنابر هنجار هستي انجام دهند و خرد خود را با منش نيك همگام سازند. سپس به شادي برخاسته، داد و دهش (هديه دادن و پذيرايي) مي‌كرده‌اند.

يكي از بزرگترين جشن‌هاي ايراني نوروز است. در باور ايرانيان جهان در شش مرحله آفريده شده است: آسمان، زمين، آب، گياه، جانور، و انسان. بنابر اين باور انسان در پنج روز آخر سال آفريده شده، در نوروز از فروردين (= فْرَوَهْر = راهنماي اهورايي) برخوردار در نتيجه نو و تازه مي‌ شود. بنابر اين ايرانيان در پايان اسفند پيرامون خود را پاكسازي مي‌كرده‌اند. آنگاه در پنج روز مانده‌ي آخر سال كه به نام «پنجو، پنجه» شناخته مي‌شده با سرودن يكي از پنج بخش گاتها مي‌كوشيده‌اند كه درونشان را پاكسازي كنند، تا آماده دگرگوني نوروزي شوند. خانه تكاني پيش از نوروز يادگار اين آيين است. سپس به جشن (= نيايش همگاني) مي پرداخته‌اند تا از خداوند براي چنين آفرينش و هدايتي سپاسگزاري كنند.

انسان در خانواده ساخته و در اجتماع پرورده مي‌شود. سپس مي‌تواند با پرورش شش جلوه‌ي خداوند در خودش به او نزديك شود. از ديدگاه دستور زبان، بهمن، ارديبهشت و شهريور به صورت خنثي يا مذكر و اسفند، خرداد و امرداد نيز سه جلوه‌اي هستند كه به صورت مونث بكار برده شده‌اند. اين شش صفت در فرهنگ التقاطي ساسانيان با نام اَمْشاسپندان (به معني بي‌مرگان افزاينده، پاكان و مقدسان جاودان) دچار شخصيت فرشته‌اي شدند.

در اسطوره‌هاي ساساني تخم‌مرغ، شير و شير برنج نماد بهمن؛ آتش نماد ارديبهشت؛ فلز نماد شهريور؛ زمين نماد اسفند؛ آب نماد خرداد؛ گياه سبز و خوراكيهاي گياهي نماد امرداد هستند. انساني كه اين شش پرتو را در خود پرورده باشد، روحش چون آيينه روشنايي خداوند را باز مي‌تاباند، بنابراين كتاب آسماني گاتها و آيينه نيز بايستي نماد اهورايي شدن انسان باشد. در همه جشن‌ها از جمله پنج روز پنجه، سفره‌اي گسترده و نيايش‌ها در كنار آن انجام مي‌شود. اين هفت عنصر در همه سفره‌هايي كه براي آيين‌هاي ديني (جشن‌ها) گسترده مي‌شوند، وجود دارد و سفره هفت‌سين يادگار آن است. معني نام‌ها اين نكته را بهتر نشان مي‌دهد ...

فروردين (ماه فروهر‌ها) :

 

فروردين نام نخستين ماه فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در گاه شمار ايراني سال با لحظه گذر زمين از نقطه اعتدال بهاره كه درازاي روز با شب برابر است، آغاز مي‌شود در اسطوره‌هاي ايراني پنج روز پيش و پنج روز پس از نوروز فروهر‌ها به زمين مي‌آيند تا روان انسان را تازه كنند. همان گونه كه جهان خموده از زمستان به حركتي تا بلنداي رسيدن در مي‌آيد.

در اوستا و پارسي باستان «فرورتينام»، در پهلوي «فرورتين» و در فارسي «فروردين» گفته شده كه به معناي فروردهاي پاكان و فروهرهاي ايرانيان است.  

واژه ي فروهر (فرورد، فرورتي و فروشي به معني راهنما) نام ذره‌اي از ذات خداوندي است كه براي راهنمايي باشندگان به سوي خداوند درون آنها نهاده شده است. روان راستكاران با فروهرشان يكي مي‌شود. به سخني ديگر انسان قطره‌اي كوچك از درياي خداوند است كه پس از پالايش دريايي مي‌شود به كوچكي يك قطره.

در جشن فروردينگان (نوزدهم فروردين) ايرانيان به آرامگاه‌ها رفته از خداوند براي چنين بخششي سپاسگزاري، براي درگذشتگان درخواست شادي روان و براي خود آرزوي راستكاري مي‌كرده‌اند.
بنا به عقيده پيشينيان، ده روز پيش از آغاز هر سال، فروهر در گذشتگان كه با روان و وجدان از تن جدا گشته، براي سركشي خان و مان ديرين خود فرود مي آيند و ده شبانه روز روي زمين به سر مي برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهاي نيكان، هنگام نوروز را جشن فروردين خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمين هستند و بامداد نوروز پيش از بر آمدن آفتاب، به دنياي ديگر مي روند.

ارديبهشت (اشا وهيشتا = بهترين هنجار، راه و قانون) :

ارديبهشت نام دومين ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
طبيعت ايران در اين هنگام بهترين و زيبا‌ترين حالت خود را داشته، از بهترين هنجار برخوردار است همانگونه كه به هنجارترين چيزها زيباترين چيزهاست.گاتها آموزش مي‌دهد كه خداوند هنجاري به نام اشا بر جهان استواركرده‌ است. پيامد شناخت اين هنجار « دانش» نام دارد؛ دانشي كه انسان را توانا و پيروز مي‌كند، ولي خرسندي زماني به دست مي‌آيد كه انسان همراه با اشا از بهمن نيز برخوردار باشد.

در اوستا «اشاوهيشتا» و در پهلوي «اشاوهيشت» و در فارسي «ارديبهشت» گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء اول «اشا» از جمله لغاتي است كه معني آن بسيار منبسط است، راستي و درستي، تقدس، قانون و آئين ايزدي، پاكي ... و بسيار هم در اوستا به كار برده شده است. جزء ديگر اين كلمه كه واژه «وهيشت» باشد. صفت عالي است به معناي بهترين، بهشت فارسي به معني فردوس از همين كلمه است. در مجموع اين كلمه به بهترين راستي و درستي است.
در عالم روحاني نماينده صفت راستي و پاكي و تقدس اهورامزداست و در عالم مادي نگهباني كليه آتش هاي روي زمين به او سپرده شده است. در معني تركيب لغت ارديبهشت «مانند بهشت» هم آمده است.

خرداد (رسايي و كمال) :

خرداد نام سومين ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالي خورشيدي است.
بنابر چرخه‌هاي بلند مدت آب و هواشناختي ايران در اين ماه از سال سيلاب‌هاي بهاري فرو نشسته‌ و كم آبي‌هاي تابستاني هنوز فرا نرسيده است؛ بنابراين منابع طبيعي آب در بهترين حالت خود هستند. بچه‌هاي جانوران دوره حساس نوزادي را پشت سر گذاشته و شكوفه‌ها ميوه شده‌اند.
در اوستا و پارسي باستان «هئوروتات»، در پهلوي «خردات» و در فارسي «خورداد» يا «خرداد» گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء «هئوروه» كه صفت است به معناي رسا، همه، درست، و كامل؛ دوم «تات» كه پسوند است براي اسم مونث، بنابراين هئوروتات به معناي كمال و رسايي است. ايزدان تيرو باد و فروردين از همكاران خرداد مي باشند. خرداد نماينده رسايي و كمال اهورامزداست و در گيتي به نگهباني آب گماشته شده است.

در اسطوره‌هاي ايراني نگهداري از آب ها و زندگان، در برابر ديو تشنگي به اين امشاسپند سپرده شده است.

تير (ايزد باران، ستاره تيشتر، شعراي يماني) :

تير نام چهارمين ماه سال و روز سيزدهم هر ماه گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در چرخه‌هاي بلند مدت هواشناسي ايران بيشترين تبخير و كمترين بارش در اين ماه روي مي‌دهد، ولي به هر روي نم باراني مي ‌بارد. از سوي ديگر ستاره تير در اين هنگام طلوع مي‌كند كه ستاره شناسان ايران باستان آن را قرين باران مي‌دانستند.

در اوستا «تيشريه»، در پهلوي «تيشتر» و در فارسي صورت تغيير يافته آن يعني «تير» گفته شده كه يكي از ايزدان است و به ستاره شعراي يماني اطلاق مي شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به كوشش او زمين پاك، از باران بهره مند مي شود و كشتزارها سيراب مي گردد. تيشتر را در زبانهاي اروپايي سيريوس خوانده اند.هر گاه تيشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ريزش باران مي دهد. اين كلمه را نبايد با واژه عربي به معني سهم اشتباه كرد.

در اين اسطوره ي ايراني ديو «اَپَ ‌ئوشه» آب‌ها را بخار و در آسمان زنداني مي‌كند. ايزد تير پس از كشمكش‌هاي بسيار اين ديو را شكست مي‌دهد. بدين گونه آبها آزاد شده، باران مي‌بارد.
در تاريخ اسطوره‌اي ايران چندين جنگ بزرگ به دليل بارش باران در اين ماه به آشتي انجاميد. از رويدادهاي اسطوره‌اي اين ماه پرتاب تير بوسيله آرش است كه براي مشخص كردن مرز ايران و توران و پايان جنگي درازمدت انجام شد. از آنجا كه آرش راستكار و ايرانيان خداپرستاني بر حق بودند، ايزد باد تير آرش را تا كرانه جيحون برده، همراه با آن سختي و غم را از دل و جان ايرانيان دور مي‌سازد. در جشن تيرگان (دهم تير ماه) كه برابر با انقلاب تابستانه است، مردم پس از سپاسگزاري از خداوند و آرزوي افزايش بارش با شادي به يكديگر آب مي‌پاشيده‌اند كه نمادي از باران است. همچنين در اين روز هفت رشته رنگين را به هم تابيده نخ هفت رنگي (نماد هفت رنگ يا نو
ع درد و رنج) به نام تيرو (به ياد تير آرش) درست كرده، دور مچ دست چپ خود گره مي زده‌اند. سپس در روز باد بر سر يك بلندي اين تيرو را به باد مي‌سپرده‌اند تا همچون تير آرش سختي و رنج را از ايشان دور كند.

امرداد (بي‌مرگي و جاودانگي) :

امرداد نام پنجمين ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا «امرتات»، در پهلوي «امرداد» و در فارسي «امرداد» گفته شده كه كلمه اي است مركب از سه جزء: 

اول «ا» ادات نفي به معني نه، دوم «مرتا» به معني مردني، نيست و نابود شدني و سوم تات كه پسوند و دال بر مونث است. بنابر اين امرداد يعني بي مرگي و آسيب نديدني يا جاوداني. پس واژه «مرداد» به غلط استعمال مي شود؛ و گويش اشتباه «مرداد» به معني مرگ و نابودي به دو دليل ناپسند است. نخست آنكه امرداد از نام‌ها و جلوه‌هاي خداوند و اشتباه در گفتن آنها بسيار ناپسنديده است. دو ديگر آنكه مرگ و نابودي نام زيبايي نيست و با فرهنگ پيشبرنده ايراني هم‌خواني ندارد.
در ادبيات مزديسنا امرداد يكي از امشاسپندان است كه نگهباني نباتات با اوست. در مزديسنا شخص بايد به صفات مشخصه پنج امشاسپند ديگر كه عبارتند از :  

نيك انديشي، صلح و سازش، راستي و درستي، فروتني و محبت به همنوع، تامين اسايش و امنيت بشر مجهز باشد تا به كمال مطلوب همه كه از خصايص امرداد است نايل گردد.
در فرهنگ ايرانيان گياه و سبزي، نماد بي‌مرگي بوده است. زيرا گياهان عمري بسيار دراز دارند و هرسال دوباره تازه و شاداب جوانه مي‌زنند. از سوي ديگر گياه با تامين هواي پاك و خوراك به ديگر زندگان، زندگي مي‌بخشد. در اين هنگام از سال گياهان در بهترين وضعيت رشد سبزينه‌اي خود هستند.

 شهريور (شهرياري نيك و برگزيدني، سلطه و قدرت نيك) :

شهريور نام ششمين ماه سال و روز چهارم هر ما در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا «خشتروئيريه»، در پهلوي «شتريور» و در فارسي «شهريور» مي دانند. كلمه اي است مركب از دو جزء: «خشتر» كه در اوستا و پارسي باستان و سانسكريت به معني كشور و پادشاهي است و جزء دوم صفت است از «ور» به معني برتري دادن «وئيريه» يعني برگزيده و آرزو شده و جمعا يعني كشور منتخب يا پادشاهي برگزيده. اين تركيب بارها در اوستا به معني بهشت يا كشور آسماني اهورامزدا آمده است.  

خداوند تنها شهريار دو جهان است. اگر انسان آن گونه كه شايسته است پرورش يابد، بر همه چيز شهريار بوده، نمي‌گذارد چيزي بر او سلطه داشته باشد. در گاتها نيز رابطه‌ي انسان با خدا رابطه‌ي دلداده و دلدار يا استاد و شاگرد است.

شهريور در جهان روحاني نماينده پادشاهي ايزدي و فر و اقتدار خداوندي است و در جهان مادي پاسبان فلزات. چون نگهباني فلزات با اوست، او را دستگير فقرا و ايزد رحم و مروت خوانده اند. روايت شده است شهريور آزرده و دلتنگ مي شود از كسي كه سيم و زر را بد به كار اندازد يا بگذارد كه زنگ بزند.

مهر (پيوستن با مهرباني) :

نگهباني ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ايزد مهر است.
زمين در اين هنگام از نقطه اعتدال پاييزه مي‌گذرد بنابراين درازاي روز با شب برابر مي‌شود. گرماي خورشيد نه چون تابستان بسيار است و نه چون زمستان اندك. حيوانات و حشرات نيز در اين ماه جفت‌گيري مي‌كنند. در اسطوره‌هاي ايراني گرما و نور خورشيد را ايزد مهر مي دانستند.
در سانسكريت «ميترا»، در اوستا و پارسي «ميثر»، و در پهلوي «ميتر»، و در فارسي «مهر» گفته مي شود، كه از ريشه سانسكريت آمده به معني پيوستن.  

اغلب خاورشناسان معني اصلي مهر را واسطه و ميانجي ذكر كرده اند. مهر واسطه است ميان آفريدگار و آفريدگان. «ميثره» در سانسكريت به معني دوستي و پروردگار و روشنايي و فروغ است و در اوستا فرشته روشنايي و پاسبان راستي و پيمان است. مهر، ايزد هماره بيدار و نيرومند است و براي ياري كردن راستگويان و بر انداختن دروغگويان و پيمان شكنان در تكاپوست. مهر از براي محافظت عهد وپيمان و ميثاق مردم گماشته شده است.

از اين رو فرشته فروغ و روشنايي نيز هست كه هيچ چيز از او پوشيده نمي ماند. براي آنكه از عهده نگهباني برآيد اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالاي كوه «هرا»است، آنجايي كه نه روز است و نه شب ، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشي و نه كثافت. مهر از آنجا بر ممالك آريايي نگران است. اين آرامگاه، خود به پهناي كره زمين است يعني مهر در همه جا حاضر است و با شنيدن آواي ستمديدگان آگاه گشته به ياري آنان مي شتابد.

آيين مهر در دين مسيح نيز مشهود است. ايزد مهر در اصل به جز ايزد خورشيد بوده است اما بعدها آن دو را يكي دانسته اند. مورخان يوناني مهر را به نام «ميترس» ياد كرده اند و ذكر كرده اند كه ايرانيان خورشيد را به اسم «ميترس» مي ستايند. از اين خبر پيداست كه در يك قرن پيش از ميلاد مسيح، آن دو با يكديگر خلط شده اند.  

ايرانيان مهرپرور و عدالت خواه، جشن مهرگان را «نوروز خاصه» مي‌ناميده‌اند.

آبان (آب‌ها) :

در اوستا آپ در پارسي باستان آپي و در فارسي آب گفته مي شود.
در اوستا بارها «آپ» به معني فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صيغه جمع آمده است.
نام ماه هشتم از سال خورشيدي و نام روز دهم از هر ماه را، آبان مي دانند. ايزد آبان موكل بر آهن است و تدبير امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آن كه «زو» كه يكي از پادشاهان ايران بود در اين روز با افراسياب جنگ كرده، او را شكست داده، تعقيب نموده و از ملك خويش بيرون كرد، ايرانيان اين روز را جشن مي گيرند، ديگر آنكه چون مدت هشت سال در ايران باران نباريد مردم بسيار تلف گرديد و بعضي به ملك ديگر رفتند. عاقبت در همين روز باران شروع به باريدن كرد و بنابراين ايرانيان اين روز را جشن كنند. آفتاب در اين ماه در برج عقرب يا كژدم قرار مي گيرد.
در اين ماه از سال به طور معول باران مي‌بارد. آبان، در گاه شماري باستاني اين ماه آغاز زمستان بزرگ بوده است.

آذر (آتش) :

در اوستا «آتر» و «آثر»، در پارسي باستان و پهلوي «آتر» و در فارسي «آذر» مي گويند. آذر فرشته نگهبان آتش و يكي از بزرگترين ايزدان است.  آريائيان(هندوان و ايزدان) بيش از ديگر اقوام به عنصر آتش اهميت مي دادند. ايزد آذر نزد هندوان، «آگني» خوانده شده و در «ودا» (كتاب كهن و مقدس هندوان) از خدايان بزرگ به شمار رفته است.
آفتاب در اين ماه در برج قوس يا كماندار قرار مي گيرد؛ و سرما به اندازه‌اي است كه بايد آتش روشن كرد.

 دي (دادار، داناي آفريننده) :

در اوستا «داثوش» يا «دادها» به معني آفريننده ، دادار و آفريدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر «دا» به معني دادن و آفريدن است. در خود اوستا صفت دثوش(=دي) براي تعيين دهمين ماه استعمال شده است. در ميان سي روز ماه، روزهاي هشتم و بيست و سوم به دي(آفريدگار، دثوش)موسوم است. براي اين كه سه روز موسوم به «دي» با هم اشتباه نشوند نام هر يك را به نام روز بعد مي پيوندند. مثلا روز هشتم را «دي به آذر» و روز پانزدهم را «دي به مهر» و ...

دي نام ملكي است كه تدبير امور و مصالح روز و ماه دي به او تعلق دارد.
در اين هنگام از سال كه با انقلاب زمستانه همراه است، كوتاه ترين روزها و بيشترين سرما زندگي مردم و جانوران را آن چنان با خطر روبرو مي‌سازد كه تنها خداوند مي تواند آن ها را در امان نگه‌ دارد. از سوي ديگر همه ي كارهاي كشاورزي و بيشتر كارهاي دامداري تعطيل است و بهترين راه براي گذراندن اين شب‌هاي بلند و سرد، نيايش به درگاه خداوند است. در اين ماه چهار جشن ديگان در روزهاي «اورمزد»، «دي به آذر»، «دي به مهر» و «دي به دين» برگزار مي‌شود. نخستين روز اين ماه يعني اورمزد و دي ماه (25 آذر ماه در گاه شمار امروزي) برابر با شب يلدا است. اين باور وجود داشته‌ است كه پس از مهرگان، مهر (گرما و نور خورشيد) رو به نابودي مي رود تا آن كه در اورمزد و دي ماه دوباره متولد مي‌شود. واژه آرامي «يلدا» اين نكته را نشان مي دهد. در فرهنگ اروپايي پس از جايگزين شدن مسحيت به جاي مهرپرستي، اين آيين تولد، به نام تولد مسيح برگزار مي شده است.

 بهمن (منش نيك) :

در اوستا «وهومنه» ، در پهلوي «وهومن»، در فارسي «وهمن» يا «بهمن» گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: «وهو» به معني خوب و نيك و «مند» از ريشه من به معني منش است؛ پس يعني بهمنش، نيك انديش و نيك نهاد. نخستين آفريده اهورامزدا است و يكي از بزرگترين ايزدان مزديسنا. در عالم روحاني مظهر انديشه نيك و خرد و توانايي خداوند است. انسان را از عقل و تدبير بهره بخشيد تا او را به آفريدگار نزديك كند.
يكي از وظايف بهمن اين است كه به گفتار، نيكي را تعليم مي دهد و از هرزه گويي باز مي دارد. خروس كه از مرغكان مقدس به شمار مي رود و در سپيده دم با بانگ خويش ديو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و كشت و كار مي خواند، ويژه بهمن است.همچنين لباس سفيد هم از آن وهمن است. بنا به نوشته ابوريحان بيروني، جانوران سودمند به حمايت بهمن سپرده شده اند و كشتار در بهمن روز منع شده است.
بهمن اسم گياهي است كه به ويژه در جشن بهمنجه خورده مي شود؛ در طب نيز اين گياه معروف است. در هات 28 بند 1 از گاتها در نماز آرزو مي‌شود كه براي خرسندي جهان همه كارهايمان با «اشا» و خردمان با «منش نيك» همگام باشد.  با نگاهي به طبيعت ايران مي بينيم كه زايش بسياري از جانوران سودمند اهلي و وحشي پس از جشن سده (جشن سوختن آتش) روي مي‌دهد. جشن سده كه به نظر مي رسد جشن آغاز سال نو كشاورزي بوده باشد در روز مهر ايزد اين ماه برگزار مي‌شود. درگذشته نخستين كار براي آغاز كشاورزي كندن بوته‌هاي بياباني و سوزاندن آنها بود. امروزه نيز بسياري از كارهاي كشاورزي و باغباني پس از سده آغاز مي شود.

اسفند (آرامش افزاينده، پارسايي مقدس) :

دراوستا «اسپنتا آرميتي»، در پهلوي «اسپندر»، در فارسي «سپندار مذ»، «سفندارمذ»، «اسفندارمذ» و گاه به تخفيف «سپندار» و «اسفند» گفته شده است. «اسفند» يا «سپنتا آرميتي»، آرامشي است كه از عشق و ايمان سرچشمه مي گيرد.   

در ادبيات اوستايي اين جلوه اهورايي به صورت مادينه (مونث) به كار برده شده است. بنابراين در اسطوره‌هاي ايراني اين امشاسپند نگهبان زن و زمين به شمار مي رفته است. در بندهشن آمده كه زن نيك چون زمين نيك سختي‌ها را مي گوارد و بر شيرين مي دهد. از اين روي جشن اسپندگان (29 بهمن ماه امروزي) ويژه ي زنان بوده است. در اين روز مردها با دادن هديه به زنان از ايشان قدرداني مي‌كرده‌اند.  
ابوريحان بيروني از اين جشن با نام «مردگيران» ياد كرده مي‌آورد كه دختران شوي (شوهر) مورد علاقه خود را در اين روز برمي‌گزيده‌اند.  سپندارمذ، موظف است كه همواره زمين را خرم ، آباد، پاك و بارور نگه دارد، هر كه به كشت و كار بپردازد و خاكي را آباد كند، خشنودي اسپندارمذ را فراهم كرده است. آسايش در روي زمين، سپرده به دست اوست و خود زمين نيز نماينده اين ايزد بردبار و شكيباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است.  
بيدمشك گل مخصوص «سپندارمذ» مي باشد.

اينك كه معني نام‌هاي ماه را دانستيم باري ديگر به چرخه سال باز مي‌گرديم ولي اينبار با ديدي ديگر سال را از زمستان آغاز مي‌كنيم. شايد بتوان زمستان را همانند آغاز آفرينش دانست. زماني كه تنها خداوند بود و خواست كه روزگار جهان با فروغ آسايش و آرامش روشن باشد. پس نخست روشنايي را آفريد. آنگاه با خرد خود آيين راستي (هنجار هستي- اشا) را آفريد و بهترين منش (بهمن) را استوار كرد (هات 31 بند 7 گاتها). از آنجا كه در بيشتر موارد «بهمن» به صورت نرينه (مذكر) بكار برده شده شايد بتوان آنرا همانند پدر دانست. پدري كه از دانش و خرد، منشي نيك دارد. شايد بتوان «اسفند» را نيز همانند مادر دانست، زيرا از ديدگاه دستور زبان اين جلوه خداوندي همواره به صورت مادينه (مونث) بكار برده شده است. مادري كه از دانش، دلدادگي و ايمان به خدا آرامشي افزاينده (اطمينان قلب) دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

لاينل واترمن، داستان آهنگري را مي گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي شد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت: "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نمي خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي‌فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
- "
در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:
- "
گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
 "
مي دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي كنم، انگار فولادي باشم كه از آب‌ديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

عمله‌هاي فاشيسم در پوست ليبراليسم
در نژادستيزي نشريه‌اي كه مي‌خواست تايم باشد!

كردها هميشه دنبال مرده‌خوري هستند. صدام حسين كه سرنگون شد كردها بلافاصله درصدد تشكيل پرچم و استقلال و غير برآمدند. شايد فردا كردها منتظر باشند تا آمريكا به ايران حمله نظامي كند و آنها دست به شورش بزنند. كردها هميشه تحت تأثير عامل بين‌المللي هستند تا اين كه بتوانند نقشي را ايفا كنند.

جملات فوق نه متعلق به يك ارگان دولتي تركيه است و نه شعار بوزقوردها بر در و ديوار آنكارا و نه بازماندگان حزب بعث. كار انگليسي‌ها هم نيست كه بگوييم مي‌خواهند تفرقه بيندازند و كردها را تحريك كنند. شما مي‌توانيد به جاي كردها هر كدام از قوميت‌ها را كه خواستيد بگذاريد. تفاوتي در راسيستي بودن آن نمي‌كند. ناسلامتي سال هم كه سال اتحاد ملي است و همه‌ي اقوام و زبان‌هاي ايراني هم به يك اندازه محترمند.
اين جملات راسيستي بالا با اين ادبيات منسوخ، از فردي نوظهور به نام «اسدالله اطهري» در آخرين شماره نشريه شهروند امروز (شماره 22 ششم آبان 86) به سردبيري محمد قوچاني است كه علاوه بر اهانت مستقيم، به نوعي تحريك‌آميز و به صورت تلويحي به ايجاد شورش خط مي‌دهد كه ضمن نقض آشكار قانون مطبوعات (فصل چهارم، ماده ششم، بند 4 و 5)، جاي تعقيب و مجازات قضايي نيز دارد. توهين و اطلاق صفات ناشايست به قومي ايراني و ايجاد تفرقه و عناد با اين مطلب، آشكارا ناقض امنيت ملي است و به دليل ايجاد تفرقه ملي و داشتن تبعات نگران‌كننده بعد از آن، جاي كوچك‌ترين ترديد حقوقي براي تعطيلي نشريه شهروند امروز نمي‌گذارد مگر اين كه دستگاه قضايي به نسبت چاپ يك «نمنه» بيش از حد تساهل داشته باشد.
شهروند امروز مي‌خواست تايم باشد. پرزرق و برق با مطالب وزين اما ظاهراً پشت چهره‌ي اين متانت «تايم ايراني»، انديشه‌هايي فاشيستي و نفاق‌افكنانه خوابيده كه ما را به صداقت آنان بيشتر بدگمان مي‌كند. جنابان عطريانفر و قوچاني مثل اين كه اين بار از آن ور بام افتاده‌اند و دست هر چه محافظه كار تندرو و متعصب را از پشت بسته‌اند. در حالي كه ادعاي ليبراليسم آنان با دم خروس اين گونه تفكرات راسيستي‌شان نمي‌خواند. واقعاً چه دليلي جز ايجاد بحران در ايران به سبك تركيه با اختلاف ميان كرد و ترك، مي‌تواند داشته باشد كه اقايان مدعي ليبراليسم ناگهان دچار تظاهرات فاشيستي و آپارتايد مي‌شوند و نتيجه بگيرند كه كردها هميشه مرده‌خور و فرصت‌طلب بوده‌اند؟ مقاله اسدالله اطهري به عنوان يك كارشناس در مورد خاورميانه و تركيه و كردها علاوه بر تحريك‌آميز بودن به حدي در بقيه موارد پيش‌پاافتاده و عاميانه است كه با عرض معذرت يك راننده محترم تاكسي خط مريوان هم بهتر از آن مي‌تواند در مورد قضيه پ.ك.ك و پژاك و تركيه و كردستان استدلال و تحليل كند!
تعريف كردن از كردها و اين كه چه و چه هستند و تعصب قوم‌پرستانه نيز دردي را درمان نمي‌كند. كردها هم انسان‌هايي مثل بقيه هستند و ديدگاه شوونيستي در اين مورد نيز مطرود است. ترك‌ستيزي و كردستيزي و در كل نژادستيزي هيچ تفاوتي در نفس آن يعني ناداني بشر ندارد. اغلب كردها نيز مطمئناً دلسوزتر از امثال اطهري براي ايران هستند و امثال پ.ك.ك و شاخه ايراني آن پژاك هم پايگاه و جايگاهي ميان كردهاي ايران ندارند كه همه چيز را به نام كردها تمام كنيم. درد در جهل آدم‌هاست و وقتي نشريه‌اي با ادعا و پز ليبرالي و روشن‌فكري چنين جاهلانه با انسان‌ها برخورد مي‌كند از عوام جاهل چه توقعي مي‌‌توان داشت؟ مطمئناً در نهايت نشريه با يك معذرت‌خواهي قضيه را سر هم مي‌آورد. اين بي‌فايده است. بايد فرهنگ و ديدگاه آدم‌ها درست شود. كردها هيچ وقت تمام‌شان خوب نبوده‌اند و هيچ وقت تمام‌شان بد و «مرده‌خور» نبوده‌اند. مثل تمام آدم‌هاي زمين، خوب و بد در هر قوم و طايفه و قشري پيدا مي‌شود و اين تعصب و جهل است كه ملاك بد بودن آنهاست و نه نژاد و زبان‌شان.
افرادي با چنين ديدگاهي بيمار فكري و رواني‌اند زيرا چنين افكاري را به ديگران و نسل بعد از خود تسري مي‌دهند و خود عامل خشونت‌هاي آينده مي‌شوند. تصور كنيد دانشجوهاي زير دست اين آقا چه فاشيست‌هايي در آينده از كار دربيايند. مطمئناً هر چقد هم اسدالله اطهري و محمد قوچاني تظاهر كنند كه منظوري نداشته‌اند نمي‌توانند عمق كينه و نفرت جاهلانه‌ي خود را نسبت به كردها پنهان كنند. بايد چنين افرادي را قرنطينه كرد و وادار نمود كه لااقل تاريخ بخوانند كه «تأثير عامل بين المللي» و دخالت آمريكا ربطي به تمام تاريخ جنبش ملي كرد و سابقه ده‌ها ساله آن نظير مبارزه با استعمارگران اروپايي و حتي قبل از تشكيل عراق و تركيه ندارد و واژه تحريك‌آميز «گسل ميان ترك و كرد» هم كه مثلاً براي پ.ك.ك و دولت تركيه به كار رفته قابليت تعميم به دو قوم بزرگ ايراني را دارد.
كردها و ترك‌ها نيز در اغلب سرزمين‌هاي خاورميانه هميشه با هم دوست و خويشاوند بوده و مراودات محكم تاريخي داشته‌اند. اين جهالت‌ها و سياست‌ها و توطئه‌ها و ديدگاه‌هاي نفاق‌افكنانه نظير همين ديدگاه اطهري و قوچاني هستند كه «برخي» از آنها را به جان هم مي‌اندازند. نگاه كنيد ارتش تركيه كه بزرگ‌ترين ارتش ناتو است در كردستان تركيه و عراق چه مي‌كند آيا اسدالله اطهري كشتار و قتل‌عام دسته‌جمعي آنها را نمي‌بيند؟ آيا كشتار صدها هزار كرد عراقي توسط صدام كه براي آزادي جنگيدند و اغلب فداي ايران شدند فرصت‌طلبي است؟ آيا اين همه كشتار جمعي كردها و تاريخ خونين پر از تبعيض فرصت‌طلبي است!؟
شايد اگر كردها نبودند، اگر اين همه كشته نمي‌دادند، اگر هر روز كودكي پايش را روي مين‌ها از دست نمي‌داد، اگر حلبچه قرباني نمي‌شد، اگر مدافعان هميشگي ايران نبودند و اگرهاي بسيار ديگر تا عمله‌هاي فكري فاشيسم مانند اطهري و قوچاني و عطريانفر آسوده پشت ميزشان در تهران نظريات ضدنژادي صادر كنند و رنگين‌نامه‌ي ليبرال‌نمايانه با پول اصحاب قدرت دربياورند، شايد امثال اطهري هم به جاي استاد دانشگاه يك واكسي دوره‌گرد بود كه پوتين سربازان ارتش بعث را واكس مي‌زد و يا در نشريه‌ي بابل چاپ تهران مدح صدام و ذم كردها را مي‌گفت.
آخر كلام اين كه كردها هيچ وقت مهاجم و فرصت‌طلب نبوده‌اند، اين شرايط جهاني است كه تغيير مي‌كند. آنها هيچ وقت استعمارگر نبوده‌اند، هيچ وقت خاك ديگران را اشغال نكرده‌اند و هرگز مانند بسياري از ملت‌هاي جهان به فكر كشورگشايي نبوده‌اند. آنها كردستان برايشان بس است و هر چه تاريخ و رنج دارند در خاك كردستان است و نه در خانه‌ي ديگران. آيا اين همه تاوان كافي نيست؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...
...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پر ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلألو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.

بر گرفته از کویر دکتر شریعتی
 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید :  پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

یه آقای بسیجی برای رئیس جمهور یه نامه نوشته بود وقتی که خوندم تحت تأثیر قرار گرفتم ، به همین خاطر تصمیم گرفتم متن نامه رو بذارم تو وبلاگم به این دلیل که ..... بذارین دلیلش رو نگم بخونید ....

  خبرگزاري جمهوري اسلامي نقل كرد، دختر بچه اي فقير در پايتخت بوليوي، با وسايل واكس زني در مسير رئيس جمهور قرار گرفت، رئيس جمهور او را نوازش كرد و گفت: دلم مي خواست يك ساعت آن دختر بچه را در آغوش بگيرم و گريه كنم .
راستي از زهكلوت تا شهر لاپاز پايتخت بوليوي چقدر راه است؟ به نظر شما آن دخترك واكسي در آن پايتخت شلوغ روزي چقدر درآمد دارد؟ و به نظر شما پدر دختران بي عروسك زهكلوتي آيا در هجوم خشكسالي و فقر به اندازه همان دخترك واكسي بوليويايي درآمد دارند؟
رئيس جمهور محترم، آقاي احمدي نژاد  
اينكه شما دلتان مي خواسته يك ساعت آن دخترك فقير را در آغوش بگيريد و گريه كنيد نشان از نوعدوستي شما دارد و قابل تقدير است، اما اي كاش فرصت مي كرديد يك ساعت كه نه، يك دقيقه با بچه هاي ما هم گريه مي كرديد. بچه هايي كه زير كپرهاي قلعه گنج نيش عقرب در بدن نازكشان فرو مي رود و قبل از رسيدن به اولين درمانگاه، كبود و نابود مي شوند. بچه هايي كه بهترين غذايشان آن طور كه من از نزديك ديدم يك قاشق رب گوجه است كه در ظرفي آب گرم مي ريزند و ناني اگر باشد در آن تريت مي كنند و سر بر بالين خشك مي گذارند تا فردا با پاي برهنه به مدرسه بروند و چون كيسه آرد كميته امدادشان ته كشيد و از نان خبري نيست بالاجبار بگويند((بابا آب داد ))
رئيس جمهور محترم
يك فيلمساز درد آشناي كرماني از گرسنگي و بيماري هاي ناشي از سوء تغذيه بچه هاي جنوب استان كرمان مستندي ساخته است كه دردمندانه ديدن دارد. ديروز هم خبرگزاري مهر خبر داد كه بسياري از بچه هاي روستاهاي منوجان از سوء تغذيه رنج مي برند. من همچنين از فقر كودكان كهنوجي قصه اي شنيده ام كه تلخي روايتش را هميشه با خود داشته ام. قصه دختر فقيري كه بيمار بود و پولي و ايضاً وسيله اي نداشت تا به شهر برسد، او به يكي از مردان ده كه ماشيني داشته، مي گويد: اگر مرا به دكتر برساني «بره» اي دارم كه به جاي كرايه مي دهمت، اما كسي درد او را جدي نگرفت و او را به طبيب نرساند و مُرد به همين سادگی .
برادر احمدي نژاد، اين روزها خيلي از مردم دنيا شما را قهرماني مي دانند كه پنجه در پنجه استكبار جهاني گذاشته ايد به همين خاطر است كه در مصر خرمايي مرغوب را((احمدي نژاد)) نام گذاشته اند و خرمايي ديگر را((سيدحسن نصراله)) و نامرغوب ترين نوع خرمايشان را ((بوش))
اما آقاي رئيس جمهور اين همه براي كودك زهكلوتي نان و براي سوء تغذيه اش درمان     نمي شود .
رئيس جمهور، دل سوزاندن براي دختربچه اي در ينگه ي دنيا و در يك كشور كمونيستي و يك ساعت گريه كردن به حال زار او كار ناپسندي نيست، ناپسند اين است كه علي رغم تلاش شما براي برقراري عدالت اجتماعي، هنوز عفريت فقر مثل گذشته در ميان كپرهاي قلعه گنج و رودبار جولان مي دهد و توزيع پر طمطراق سهام عدالت، گريه غم انگيز هيچ كودك گرسنه اي را به خنده تبديل نكرده و از آه هيچ كشاورز تنگدست ورشكسته اي هم نكاسته است، بلكه داشتن يك شيشه يك ليتري بنزين اگر چه به قيمت 1000 تومان هم حسرتي است كه به حسرت نداشته هايشان اضافه شده است. براي اثبات ادعايم تقاضا دارم دستور فرمائيد آقاي شمقدري مجموعه عكسي كه دانشجويان تهراني در اردوهاي تابستاني هجرت، از اوج فقر در جنوب استان كرمان تهيه كرده اند، به محضرتان بياورد تا مطمئن شويد بچه هاي آمريكاي لاتين حال و روزشان از بچه هاي ما بدتر نيست، اگر بهتر نباشد.
آقاي احمدي نژاد، دختر واكسي بوليويايي حتما در روز مي تواند كفش چند عابر مهربان را برق بيندازد و پولي به دست بياورد، اما هيچ برق اميدي در دل كودك فقير منطقه ما ديده نمي شود او دمپايي پاره ي پلاستيكي كدام روستايي را واكس بزند؟
شما لطفا از مسئولان بانك هاي اين منطقه بپرسيد علي رغم تلاش استاندار محترم و مسئولان مربوطه، از ميلياردها توماني كه در سفر به جنوب استان كرمان در قالب طرح هاي زود بازده وعده فرموديد، چه مقدار توسط روستائيان فقير جذب شده و چقدر اشتغال ايجاد كرده است؟ از 25 هزار واحد مسكوني كه قرار بود تا پايان سال 86 جايگزين كپرهاي فرسوده بشود، چند واحد ساخته شده است؟ چرا سيماي جمهوري اسلامي كه دربست در اختيار دولت شماست، گزارشي از آفريقاي ايران لااقل به طور خصوصي جهت اطلاع حضرتعالي تهيه نمي كند؟ پس اين كامران نجف زاده فقط بلد است به پيرمرد كروبي طعنه پينه بزند؟!
آقای احمدي نژاد، مي دانم كه شما به شعار «عدالت اجتماعي» و «مهرورزي» تان ايمان داريد و ان شاءا... اينها شعار تبليغاتي و انتخاباتي نبوده اند، اما حالا كه تصميم گرفته ايد جهان را اصلاح كنيد، اول از ايران خودمان و محروم ترين نقاط آن شروع كنيد و قول آن شاعر جوان قلعه گنجي را هم بشنويد كه مي گويد:
                                                از ياد برده رمه، فصل كوچ را
                                                 چوپان نشسته شب ختم قوچ را
                                               نخلي خميده و دشتي تَرَك تَرَك
                                                    قحطي بريده امان بلوچ را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 


یا لطیف

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه ی هم  راز دل گوییم
اگر مویت پریشان شد پریشان حالیش با من
در میخانه ی چشمت به گلگشت  نگه  وا کن
خراباتم خراب آبادی  و  ویرانه اش با من
سلام ای غم  سلام ای همزبان مهربان دل
در پرواز وا کن چون پرستو ، لانه اش با من
مگو دیوانه کو دیوانه کو زنجیر ، گیسو را زهم واکن
دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من
در این دنیای وا نفسایِ حسرت ،  زاری فردا
خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
مگر دیگر صنم گو  دردل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسونی و افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سر مستان
تو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهدافتاد.
شاگردان گفتند:  هیچ  اتفاقى نمی‌افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم  درد می‌گیرد .

 حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان­به­بیمارستان­خواهد­کشید­و­همه­شاگردان­خندیدند  
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان­را­زمین­بگذارید.

 استاد­گفت:­ دقیقاً. مشکلات زندگى­هم­مثل­همین­است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى­نخواهید­بود­.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!  و به قول حضرت حافظ که :

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط م.ع  | 

                      یا لطیف                                                

یا علی امروز تنها مانده ایم

در هجوم اهرمن ها مانده ایم

یا علی شام غریبان را ببین

مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن

زخم های کهنه را مر هم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند

اشک ها از دیده رنگین می روند

مشکها ی خسته را بر دوش گیر

ا شکها را گرم در آغوش گیر

حیدرا یک جلوه محتاج توام

دار بر پا کن که حلاج توام

جلوه ای کن تا که موسایی کنم

یا به رقص آیم مسیحایی کنم

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم

گام دیگر بر سر گردون زنم

گام بردارم ولی با یاد تو

سر نهم بر دامن اولاد تو

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

امشب شب قدر است . شب منزلت . شب عروجی ذره ای خاک بر هفت گنبد افلاک . آسمانی ترین شب زمین . شبی پر از سلامت و برکت . شب آسمان و خدا . اجابت گوهر یکدانه ای است که حجم قیراطش به قدر زلالی قلب من توست . تاریکی امشب قرار است  روشن ترین تقدیر زمین باشد و عجیب است که در جغرافیای متبرک شب قدر، کهکشانی ترین انسان زمین ، شهید دلهای سیاه زمینی می شود .

یقین در روز ازل قدر لیله القدر بواسطه قدرِ علی بود و جانِ گرانمایه اش که ارزشمند شد ، ورنه ظلمت را چه به منزلت و قدر ؟

 تقدیر روشن از آن نور است نه از آن سیاهی و نیک می دانم که ارج این زمینی شبِ سال به خاطر وجود عالی اعلای علی است که می توان در لحظه لحظه آن ذره ذره خورشید را جستجو کرد . در شب قدر به حرمت نام نامی حضرت علی (ع ) برای تمام آرزومندان و بندگان خدا و برای روح تنها و مریض خودم دست به دعا برمی دارم و از پروردگار مهربانم تقاضای اجابت دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

 

                               زمجنونی  شنیدم یا علی گفت                                 

به لیلایی رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد و او هم یا علی گفت
یقین پرودگار آفرینش

به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند

چو بر می خاست آدم یا علی گفت

چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست

توسل جست و هر دم یا علی گفت

ز بطن حوت یونس گشت آزاد

ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد

کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز می زد

زبس بیچا ره مریم یا علی گفت

نزول وحی چون فرمود سبحان

ملک در اولین دم یا علی گفت

رسول ا... شنید از پرده غیب

ندائی آمد آنهم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد

یقین آنجا علی هم یا علی گفت!
علی در کعبه بر دوش پیامبر

قدم بنهاد و آن دم یا علی گفت
 علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت
 
دلا باید به هر دم یا علی گفت

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

                                      به صدق دل همیشه یاد او بود                                   

  به هر پیچ و به هر خم یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

وي فرزند ابو طالب بود. علي (ع) ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي که در مکه اتفاق افتاد بنا به در خواست پيغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پيغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد , شرح حال را فرمود .

 علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلسي که پيغمبر اکرم (ص) خويشاوندان نزديک خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود : نخستين کسي که از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصي  و وزير من خواهد بود , تنها کسي که از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اکرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين کسي است در اسلام که ايمان آورد و نخستين کسي که هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد .

علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدينه هجرت نمود و در شب هجرت نيز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند ، علي (ع) در بستر پيغمبر اکرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي که کرده بود , امانت هاي مردم را به صاحبانش رد کرده ، مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حرکت نمود . در مدينه نيز ملازم پيغمبر اکرم (ص) بود و ان حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را کنار نزد . يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي که ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد .

علي (ع)  در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد ، چنانچه آن حضرت فرمود : هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود .

علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم 33 سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود به عنوان اينکهود جوان است و مردم به واسطه خون  هاي که در جنگ ها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شوؤن عمومي به کلي قطع شد وي نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم(ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم باآن حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند .آن حضرت در خلافت خود که تقريبا 4 سال و 9 ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رو عدّه اي از صحابه که پيشاپيش آنها عايشه , طلحه ,  زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند .آن حضرت براي خوابانيدن فتنه جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج که در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زمان کوتاه صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم که از خوارج بود ضربتي خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيدند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط م.ع  | 

یا لطیف

 

سلام .

  قرار نبود اصلاً چیزی بنویسم ، ولی راستش بنا به دلایلی بعداً وادار شدم که بنویسم . قصه از سریال های ماه رمضان شروع شد از سریال میوه ممنوعه . شما گفتید بدآموزی دارد.  بچه های که کم سن و سال تر یاد می گیرند و این که به این شُبه  دچار می شن که هر چه خودشون می گن درسته و به پدر و مادرها و نظرات اونا احترام نذارن . شاید منظورتون این بود که از فردا هر کی هر کی میشه و ازدواج های غلط و از این حرف ها . اولاً من بگم که اصلاً اینطور نیس که هر کی راه افتاد رفت دادگاه بهش اجازه ازدواج بِدَن . کلی کار داره . از معاینات روانشناسی گرفته تا تحقیقات راجع به هر دو نفرشون. دوم این که کی گفته هر چی شما بزرگترها گفتین درسته ؟ چرا ؟ چون بزرگترید ؟ می دونید چیه مغز آدم ها با قدشون رشد نمیکنه وگرنه ... آقاجون ماجرا می دونید از کجا شروع میشه ؟ از اونجایی که موجودیت یه بچه فقط بسته به چندتا گره کور و یاخته ای که در بطن یه زن شکل میگیره و شما از اون لحظه تا آخر عمرشون رو مرزبندی میکنین . منظورم اون سیسمونی های صورتی و آبیه که صورتیش میشه مال دخترا و آبی مال پسرا. بعد هم کم کم رشد کردن با یه سری از بایدها و نبایدها بیچارشون میکنین و دری به دنیایی از وحشت براشون باز میکنین که اسمش میشه دنیای زنها و مردها ولی هیچ وقت به کوچولوها یاد نمی دین که قبل از زن یا مرد بودن آدم بودن مهمه ! تردید دارم که بهش یاد بدید که هست بودن و وجود داشتن خیلی خیلی با ارزش تر از جنسیته . همون قضیه لعنتی که شما می ترسین دختراتون اونو بخاطر آدم هایی که شما بهشون میگین گرگ ( هم جنس های خودتون رو میگم آقایون ) از دست بِدَن و مثلاً آبروتون بره . هیچ وقت فکر نکردین که شما باعث و بانی این اتفاق هستید و خودتون مسئولین . هیچ وقت فکر نکردین که بجای آدم بودن غریزه رو به بچه ها یاد دادین . خیلی ساده اس اگه یادآوری کنم که وقتی پسرا دچار مشکلی میشن ، موقعی که دلتنگ میشن نمی ذارین گریه کنن میگین مرد که گریه نمیکنه می دونین چرا؟ چون ریش دارن و به عقیده شما جنس برتر و قوی ترن. از دخترا ایراد میگیرین چرا بزک میکنن و فلان لباس رو می پوشن و فلان و بهمان ولی هیچ وقت به خودتون نگفتین که این شما پدر و مادرا هستین که دخترا را رو بازیچه بار میارین . عروسک . هیچ وقت نگفتین که آزادی و حقوق یه زن به بزک و دوزکش نیست . یادش دادین عین یه سگی که افتاده تو رودخونه دست و پابزنه تا عاشقش بشن . یادش دادین که یه زن باید بشینه تا انتخاب بشه تا سوگلی بشه تا محبوب بشه . یادش دادین که با چشم سرش ببینه و قضاوت کنه . جسم آدما براش مهمتر باشه . یادش دادین که هرچی مانکن تر بهتر. هرچی ولنگارتر بیشتر در معرض انتخاب . یادش دادین بخاطر ترس از تنهایی کسی رو تصاحب کنه نه بخاطر بزرگی روحش. مثالش اینه که وقتی یه دختر دیر ازدواج  می کنه بهش میگین تا آخر عمرت تنها میمونی اگه ازدواج نکنی. ولی بهش نگفتین اگه بخاطر ترس از تنهایی ازدواج کرد  حالش مثه اون آدمی میشه که از گرسنگی زیاد هر چی خورده سر دلش میمونه و باعث سوء هاضمه اش میشه . عین استفراغ . بهش یاد دادین که دَماغ مهمتر از دِماغ. اسم مهمتر از رسم و مدرک مهمتر از درک و هوشِ. شما چند بار خواستین یه آدم رو توصیف کنین از روح و شخصیت اون آدم گفتین ؟ شرط می بندم خیلی وقتا قبل از هر چیزی از شکل و شمایل اون آدم حرف زدین تا روح و شخصیتش. مگه نه؟  هیچ وقت به دخترا نگفتین مقابل هیچ خطری خودت رو گم نکن حتی مقابل جونوری که اسمش خِفَّته مقابل هر چیزپستی که لباس مصلحت ، احتیاط ، عقل و کمال تنش بود پست نشو . بهش یاد دادین که همیشه تکیه کنه به مردایی که یا پدره یا برادره یا شوهر .ولی به خودش هیچ وقت توکل کردن و اعتماد به نفس رو بهش یاد ندادین ،  تازه اون وقتی که به خاطر نداشتن پشتیبان و سرپرست راه رو کج رفت و به بیراه کشیده شد ، با دیدنش رو ترش می کنیم و فکر  می کنیم خیلی کثیفه . اصلاً آدم نیست .  

  بگذریم ، بیشتر میخواستم بگم که زن بودن تو این دنیا یه بدبختی بزرگه  اونجایی که شما بهش می گین گرگستون ، چون جنس شما مردا خرابه و خودتون هم خوب می دونین. بخاطر این که آدم بودن رو بهتون یاد ندادن و انداختنتون تو یه معرکه ای که مرزبندی شده بود با کلمات زن و مرد .قبول ندارم که زن بودن بدبختیه ، ولی می دونم زن بودن و توی دنیای مردا زندگی کردن افتضاحه ، مضخرفه .  چون مردا دنیا رو برا خودشون ساختن و زورگویی و استبداد و زن و عشوه و ناز و .... مال اوناست  همه ریشه تو همون چیزی داره که بهش می گیم غریزه چون باباها سعی کردن غریزه و شهوت بسازن نه مردی ِکه آدمه و زنی که آدمه. حالا دنیا شده اینی که میبینین. تو قصه های اوّلیه هم به نفع خودتون کار کردین . انسان اولیه زن نبود مرد بود (آدم ). حوا بعد پیداش شد واسه خاطر اینکه آدم رو از تنهایی دربیاره و براش بزاد. تو نقاشی های قدیمی خدا همیشه یه پیرمرده ریش سفیده  نه یه  پیرزن سفید مو . قهرمانا همیشه مَردَن ، از رستم و اسفندیار شاهنامه خودمون گرفته تا پرومته و ایکار تو اساطیر یونان . حضرت محمد هم همینطوراگه اسمی از خدیجه هست ، پشت اسم محمّده. آمنه ای که اونو توی بیابون با بدبختی زایید چون مادر پیغمبره آمنه اس وگرنه جایی نداره . حضرت عیسی هم که پدر ِپسر و روح القدسه بیشتر از زنی که اون رو به دنیا آورده ارزشمندهِ. مریم مادر عیسی تو قاموس شما مردا یه چیزی شبیه یه مرغ کُرچه ، خیلی که با انصاف باشین یه مادر رضاعی بیشتر نیست.

 همه این حرف ها رو زدم که بگم هر اتفاقی واسه دخترا می افته تقصیر باید ها و نبایدهای شما پدر و مادرهاست . به خدا که زن بودن یه شجاعتیه که آخر نداره و پایانی براش نیست . دختر بودن خیلی شجاعته بخاطر اینکه باید اونقدر بجنگه که ثابت کنه اگر بشه جنسیتی برای خدا قائل شد حتماً خدا یه زنه . یا یه دختر خوشگل . خیلی باید بجنگه که بگه اون روزی که حوا میوه ممنوعه رو چید گناه بوجود نیومد فضیلت بوجود اومد . فضیلتی به اسم اختیارو آزادی  . خیلی باید بجنگه که بگه تو اندام گرد و نرمش یه چیزی بالاتر از عقل وجود داره و اون عاطفه ای که قبل از ندای عقل آواز اونه که یه زن رو وادار میکنه به بچه شیر بده . زن بودن مادر شدن حرفه نیست وظیفه هم نیست . موهبته . 

  بهش نگفتین آدم بودن چقدر قشنگ تره . بخاطر اینکه حد و مرزی برای مرد بودن یا زن بودن تعیین نمی کنه بین اونی که ریش داره و اونی که ریش نداره فرقی نیست و مغز و رفتار آدما جنسیت نمیشناسه. یاد نگرفتین که به قلب و مغز بچه ها هیچی رو تحمیل نکنید یادشون ندادین که همیشه یادشون باشه که ازمعجزه دنیا اومدنشون بهترین استفاده رو ببرن و هیچ وقت تن به پستی ندن .

   من خیلی آدم خوبی نیستم ، ولی حرفهای دیروزم رو حمل بر بی ادبی یا ولنگاری نکنین . اگه گفتم بذارین دخترا یه چیزایی رو تجربه کنن ، منظورم آزادی بی حد و حصری که تهش میرسه به .... نه !  قصدم این بود که بگم بچه ها وقتی یادبگیرن که طرفشون قبل از این که مرد باشه یا زن باشه یه آدمه با عواطف و احساستی مثه خودشون . اونوقت دیگه لازم نیس شما هم به هم جنسای خودتون بگین گرگ . شما ها به بچه هاکمک نمی کنیین که آدم باشن و زیبا بودن انسانیت رو بهشون یاد نمی دین . بیشتر منعشون می کنین که یه چیز طبیعی رو تجربه نکنن و اونوقت حکایت فنری رو که هر چی بیشتر فشرده بشه با شدت بیشتری نیروش رو آزاد کنه پیش می آد .. اگه دختر و پسرتون واستون فرقی ندارن ، اگه به کرامت و عقیده بچه هاتون قبل از پسر بودن و دختر بودنشون احترام بذارین ، دیگه نباید نگران بدآموزی فیلم میوه ممنوعه باشی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط م.ع  |